احمد بیدآبادی

می‌توانستم مدیرعامل اپل باشم

تصدیقش را زودتر گرفته و به همین دلیل دیگر او بنز پدرش را که از حاج‌آقاهای مشهور فرش‌فروش بازار تهران است، می‌راند. از پارکینگ خانه بزرگ‌شان در خیابان دولت که بیرون می‌آیند، چشمش به مزارع گندمی می‌افتد که تازه ساخت و ساز‌ها در گوشه و کنارشان شروع شده. قلبش می‌تپد که پدرش را چطور در طول راه خانه تا بازار قانع کند اذن رفتن به فرنگ را صادر کند. خودش و جواد یواشکی خیلی از کارهایشان را انجام داده‌اند ولی دیشب که سر حرف را با حاج‌آقا باز کرد. گفته بود اگر بروی ینگه‌دنیا دین و خانواده‌ات را فراموش می‌کنی و هنوز حتی پشت لبت سبز نشده. نمی‌خواست جا بماند اما چاره‌ای نبود. باران به شیشه و سقف ماشین می‌کوبید.
پیچ اول خیابان فرهاد را که رد می‌کنند، قامت چهارشانه‌ای با دستار و ردا می‌بینند که زیر رگبار میان گل و لای خیابان که هنوز آسفالت نشده، پیش می‌رود. پدرش روی شانه‌اش می‌زند که بزن کنار حاج‌آقا مفتح است. پدرش این روحانی سیاسی را از جلسات مطهری می‌شناسد و به خاطر سفرهایش در سراسر ایران و ارتباطش با فیلسوفان دانشگاهی مشهور است. خیس از رگبار سوار ماشین می‌شود و از همان صندلی عقب با پدرش چاق سلامتی می‌کنند. پدرش خسته از بحث دیشب سریع صحبت را به جریان خارج رفتن پسر دومش می‌کشاند تا ضربان قلب احمد تند شود:«حاج‌آقا شما این پسر ما را یک نصیحتی کن. هنوز هفده ‌سالش تمام نشده می‌خواهد برود فرنگ. من و مادرش نگران دین و ایمانش هستیم.» مفتح با همان صدای خطابه‌ای مشهور می‌گوید:»
اگر واقعا اهل درس و تحصیل است چرا که نه. من به شخصه مانعی نمی‌بینم.» مسافرشان را جلوی حسینیه ارشاد پیاده می‌کنند ولی پدرش تمام راه را در فکر است. سکوتش یک هفته بعد تبدیل به رضایت می‌شود.
آذرماه ۵۸ که مفتح را جلوی دانشکده الهیات دانشگاه تهران به رگبار می‌بندند او و همسرش در مسیر برگشت از کالیفرنیا هستند. پایش که به تهران می‌رسد سودای ادامه دکترایش در آمریکا را از سر بیرون می‌کند و می‌شنود روز شهادت مفتح، به روز وحدت حوزه و دانشگاه نامگذاری شده است.
کمتر کسی در بازار فناوری است که موسس پرورش داده‌ها را نشناسد. روحیه خستگی ناپذیرش او را از خانی‌آباد به میشیگان، از اینتل و کالیفرنیا به مرکز تحقیقات مخابرات و از تولید کیبرد به انرژی‌های نو ، از ارایه خدمات اینترنت پر سرعت به تدوین اسناد راهبری فناوری اطلاعات کشورکشانده است. چهره آشنای او در هر شاخه‌ای از فناوری اطلاعات نمادی است از رونق تجاری و فرصت‌های پول‌سازی در آن بخش و حالا این فرصت را داشتیم با وی که عناوین اولین بسیاری از تولید ریزکامپیوتر و مرکز تلفن دیجیتال گرفته تا شبکه آی پی و سند تکفا دو را یدک می‌کشد بی‌پروا گپ بزنیم.

سال تولد: ۱۳۳۱
محل تولد: تهران
سوابق تحصیلی: کارشناسی و کارشناسی ارشد کامپیوتر از دانشگاه میشیگان
سوابق مدیریتی: مدیر واحد رایانه در مرکز تحقیقات انفورماتیک، مدیرعامل و موسس پرورش داده‌ها

احمد بیدآبادی در روایتی یک تهرانی اصیل است و شاید باید سه نسل به عقب بازگردید تا بتوانید رد خانواده را در محله مشهور بیدآباد اصفهان پیدا کنید. خودش متولد خانی‌آباد است و افتخار می‌کند که با تختی و تندگویان و غیره هم‌محله‌ای بوده. خانواده نسل‌اندر نسل از تاجران قدیمی فرش در بازار بزرگ تهران هستند و مذهبی سنتی به شمار می‌آیند.
سه برادر و دو خواهر هستند ولی به حکم فوت زودهنگام و ازدواج مجدد پدربزرگش حالا عموهای جوان‌تر هم دارد که احتمالا همه صنف عبدالحسین بیدآبادی را به عنوان یکی از عموهای ناتنی به خوبی می‌شناسند. معتقد است کودکی پرانرژی و پر شر و شور بوده و همین باعث شده است هم خودش و هم خانواده دوست داشته باشند زودتر به مدرسه برود.
به لطف همراهی خانواده‌ و البته عطش سیری‌ناپذیر خودش برای پیشرفت به عنوان کودکی بسیار پرشر و شور دو سال زودتر -در پنج سالگی- به مدرسه می‌رود؛ همین داستان نیز قصه پیچیده‌ای دارد که شاید از اسرار خانواده است. وقتی به دبستان شریعت در همان محله مشهور قنات‌آباد تهران می‌رود، از تمام هم‌کلاسی‌هایش کوچک‌تر است:«به محض اینکه صف کلاس‌ها از حیاط مدرسه بیرون می‌آمد همه با هم داد می‌زدیم «برهم» که یعنی صف را به هم بزنید و هر کدام به یک طرف می‌دویدیم. آن روزها در میدان اعدام گاری‌هایی بود که مردم را دور شهر می‌چرخاند و ترکه‌های این خرکچی‌ها را که شاخ آلبالو بود، در آب حوض می‌خواباندند تا نرم و آماده شود و سر صف به پای همه‌مان می‌زدند.» این همان مدرسه‌‌ای است که پیش از این پدرش هم در آن درس خوانده است.
وقتی اوضاع مالی‌ خانواده منظم‌تر می‌شود، به محله مشهور امیریه کوچ می‌کنند که هنوز هم پاتوق بازاریان قدیم است و در آنجا به دبیرستان قدس می‌رود. قدس هم مثل علوی یک مدرسه با ایده‌هایی اسلامی سیاسی است و از محمدعلی رجایی گرفته تا یحیی آل‌اسحاق و جلال‌الدین فارسی و حتی محمد کاظم‌دانش از شهدای مشهور کشتار هفتم تیر همگی از زمره معلمان آن هستند. برات قنبری مدیر مشهور مرکز تحقیقات مخابرات و معاون فعلی وزیر ارتباطات و محمدرضا شریفی‌نیا یا مجتبی مطهری هم از هم‌شاگردی‌هایش هستند. به کلاس دهم که می‌رسد، ساواک مدرسه را منحل می‌کند. می‌آیند فارسی را دستگیر کنند که همکاران فراری‌اش می‌دهند و درِ مدرسه تخته می‌شود.
خانواده در تلاش برای رسیدن به آرامش بیشتر به خیابان دولت که هنوز بیرون از شهر است، نقل مکان می‌کند و احمد را نیز به دبیرستان جدیدی در میدان تجریش جنب سینما آستارا می‌فرستند؛ دبیرستان پیمان. ماجرای آمدن به خیابان دولت هم بی‌حاشیه نیست:«یک بار رفتیم عیددیدنی و پدرم دید خوش‌آب و هواست و متری ۳۵ تومان زمین خرید. آنجا هنوز پر از باغات و مزارع گندم‌کاری بود. خط پنج اتوبوس‌های بنز ۱۸۰ با کرایه ۱۵ ریال از پیچ‌شمیران ما را می‌آوردند تا سر دولت. محله هنوز آب و برق نداشت. از چهارراه قنات آب خانه تامین می‌شد.»

سال ۵۰ که آخرین سال دوره متوسطه است با یکی از دوستان صمیمی‌اش جواد به این صرافت می‌افتند که بروند خارج. کلاس زبان مختصری می‌روند و برای گرفتن پاسپورت دانشجویی از دفتر امور دانشجویی وقت تلاش می‌کنند. برخلاف برادرانش که همان تجارت پدر را ادامه می‌دهند او شیفته تجربه و شرایط تازه است. می‌داند پدرش چندان موافق رفتن او به خارج نیست و برای رفتن دست به دامان جریان جالبی می‌شود.
هنوز هم در محله دولت خیابان کوچکی به نام مطهری است که خانواده رئیس‌جمهور شهید پیش از انقلاب در آن خانه کوچکی داشتند و به حکم تعلقات مذهبی خانواده بیدآبادی در انواع و اقسام رویدادهای مذهبی خانواده آنها میزبان روحانی جوان بود. در خلال این مراسم پدر احمد بیشتر و بیشتر با سیاسیون اسلامی آن دوره آشنا می‌شود که سرآمد آنها محمد مفتح روحانی مشهور همدانی‌الاصل بود. احمد که پنهانی مشغول فراهم کردن مقدمات سفرش به خارج است، با نگرانی و تردیدهای پدر برای فرستادن فرزند هفده‌ساله‌اش به ینگه‌دنیا مواجه می‌شود تا اینکه در یک روز بارانی مرحوم مفتح را سوار می‌کنند و او طی ماجرایی که در ابتدای مطلب شرح داده شد، پدرش را قانع می‌کند بگذارد فرزندش راهی فرنگ شود.
بر حسب اطلاعات پراکنده‌ای که با دوستش کسب می‌کنند، دانشگاه میشیگان را انتخاب می‌کنند و به سرعت مدرک زبان‌شان به نام I20 را می‌گیرند تا با پاسپورت مشکی‌رنگ دانشجویی و پذیرش مشروط دانشگاه به آن سمت پرواز کنند. یک روز مانده به پروازش با عابر پیاده تصادف می‌کند و تقریبا قید سفرش را می‌زند اما وقتی فرد مصدوم را به بیمارستان سینا می‌برند، معلوم می‌شود حادثه خاصی نیست:«در خیابان حافظ طوری در سرما از ماشین پیاده شدم و توی سرم زدم که انگار دنیا به آخر رسیده ولی بعدش معلوم شد طرف بیشتر تعادلش را از دست داده و به امید پول خودش را به مصدومیت زده.»
سوار خط هواپیمایی پان‌آمریکن می‌شوند و از طریق بیروت به لندن می‌روند. یک شب در لندن می‌خوابند و به اتفاق برادر دوستش به سمت دیترویت پرواز می‌کنند. خود دانشگاه در آن‌اربر – یک کمپ بزرگ دانشگاه- است. پول و پاسپورت را با کیسه‌ای که مادرش دوخته، به گردنش انداخته و پاسی از نیمه‌شب گذشته که با اتوبوس به مرکز شهر سیاه‌پوست‌نشین دیتوریت می‌رسند. چمدان و وسایل‌شان هم وبال گردن‌شان است:«هنوز هم آن را حس را به خاطر می‌آورم. حتی تا تبریز هم تنها نرفته بودیم و حالا در مرکز سیاهان آمریکا در حالی که فقط ۱۷ سال داشتم وسط شهر ایستاده بودم. شاید اگر سنم بالاتر بود سکته هم می‌کردم. هر هتلی که رفتیم قیمت کردیم حدود ۲۰۰ دلار بود که برای ما ثروتی به حساب می‌آمد. خسته و تشنه وسط میدان باقی مانده بودیم، تا متوجه یک چهره شرقی شدیم.»
زیاد متوجه لهجه سیاه‌پوستان نمی‌شوند و وقتی یک هم‌وطن ایرانی وسط دیار غریب پیدا می‌کنند، دودستی می‌چسبند. با راهنمایی او راهی مسافرخانه می‌شوند. فردا ظهر که خسته و کوفته از خواب بیدار می‌شوند آغاز تعطیلات آخر هفته است و متوجه می‌شوند از بخت‌شان متل پر از ایرانی‌ است. کمی خیالش راحت‌تر می‌شود. قبول می‌کنند تا بامداد دوشنبه در دیترویت بمانند. از همان دوستان تازه‌یافته‌شان می‌شنوند که عصر‌های شنبه دانشجویان ایرانی دور هم جمع می‌شوند و به خیال این که جمعی دوستانه‌ است به محلی می‌روند که معلوم می‌شود مجلس بزرگداشت مصدق است و شاخه‌ای از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور.

مدرسه

معلم جوانی برای درس تاریخ داشتیم که واقعا به طرز عجیبی وحشیانه تنبیه می‌کرد. بچه‌ها را روی میز می‌خواباند و به شدید‌ترین نحو می‌زدشان. حالا که فکر می‌کنم شاید سادیسم داشت و لذت می‌برد. ولی آن روزها چون حفظیات سنگین بود و خیلی از بچه‌ها کم می‌آوردند، واقعا بد کتک می‌خوردیم. دست‌آخر یکی از معلم‌های دیگر که ادبیات درس می‌داد، دلش به رحم آمد و رفت وزارت فرهنگ وقت شکایت کرد، برای بازرسی آمدند و برش داشتند. همیشه لامپ کلاسش را گره می‌زد که وقتی ترکه را بالا می‌گیرد به چراغ گیر نکند. هنوز همه آن تصویرها تر و تازه جلوی چشمم است.

هرچند وحشت از شناسایی و برگردانده شدن توسط ساواک را دارند ولی باز هم بخت دیگری یارشان می‌شود و به مصطفی محتشمی برمی‌خورند که از دوستان‌شان در دبیرستان قدس است. خانواده محتشمی که اکنون در زمره سیاسیون بنام کشور هستند، احمد را می‌شناسند و مصطفی هم با موستانگش این بچه‌ها را به آن‌اربر می‌برد و همراهی می‌کند تا ثبت‌نام کنند و جاگیر شوند:«یک پانسیون‌ با حمایت لیبی بود که به نوعی خانه مسلمانان بود و خب دست‌کم بر حسب همدلی، با ما همراهی هم می‌کرد. رفتیم تست خود میشیگان را دادیم و تحصیل را شروع کردیم.»
در فرآیند تحصیل مشاور قانع‌شان می‌کند در اولین سالی که رشته کامپیوتر به عنوان رشته‌ای مستقل مطرح شده، وارد این رشته شوند. نمره بالایش در ریاضی و فیزیک در این انتخاب موثر بوده است ولی در نهایت بین الکترونیک و کامپیوتر دومی را انتخاب می‌کند. سال ۵۲ رسما وارد دانشگاه میشیگان می‌شود. از دو هزار دلاری که در اول راه برده‌اند، تقریبا همه‌اش صرف خانه و تحصیل می‌شود. سرمای زیر صفر درجه میشیگان و سن اندک احمد برایش شروع پرافتخاری رقم نمی‌زند:«در همان ترم اول چند بار تصمیم گرفتم انصراف بدهم و پیش پدر و مادرم برگردم. اغلب شب‌ها گریه می‌کردم. شاید فقط به لطف دوستم بود که دوام آوردم و جا افتادم.» پس از دو ترم بسیار سخت به لطف ریاضی قدرتمندش شروع می‌کند به درس دادن به دانشجویان تازه از راه رسیده و چون نمره‌اش هم A می‌شود، می‌تواند در هزینه ثبت‌نام صرفه‌جویی کند. اندک‌اندک جا می‌افتند.

پدر و مادر

به کلاس هفتم که رسیدم پدربزرگم به پدرم می‌گوید باید بروی خرج خودت را دربیاوری. این شد که رفت در مغازه پدرش در بازار فرش ایستاد و آن‌قدر سخت کار کرد که با همراهی عمویم سرانجام برای خودش یک مغازه خرید. مادرم زنی اجتماعی و خانه‌دار بود. همین حالا هم در ۸۵ سالگی بسیار به اینترنت و امور جدید علاقه دارد و همچنان درگیر کارهای خیر از تامین جهاز گرفته تا اطعام است. همان قدیم‌ها هم با پدرم می‌رفتند در ظرف‌های حلبی غذا پخش می‌کردند یا زمستان‌ها پدرم خاک زغال می‌خرید و پخش می‌کرد که برای کرسی استفاده می‌شد. هنوز هم همان روال ادامه دارد.

تا پایان لیسانسش فقط یک بار با تخفیف دانشجویی به ایران پرواز می‌کند که همان برای متاهل شدنش کافی است. تلاش پدر و مادرش برای اینکه دستش را همان چند هفته‌ای بند کنند، به نتیجه نمی‌رسد ولی وقتی به دیدار عمویش می‌رود جریان فرق دارد:«عمویم گفت ای بابا چرا ازدواج نکردی گفتم من هنوز ۲۱ سالم است و خیلی عجله ندارم. همین‌جایی که دفتر فعلی پرورش داده‌هاست، خانه‌های عمو و پدر زن آینده من بود. عمویم که زنگ زد به مادرم گفت نگذارید این دست خالی برگردد آمریکا و خودش همسرم را که خانواده‌شان همسایه‌‌شان بودند، پیشنهاد داد.» در فاصله تنها سه روز مانده به پرواز چارتری که به آمریکا دارد، مراسم خواستگاری به سرعت برگزار می‌شود و پس از اینکه دو بار یکدیگر را می‌بینند، نامزدی‌شان در فشم برگزار می‌شود. جمعه او به عنوان مردی زن‌دار راهی آمریکا می‌شود و برمی‌گردد که در دانشگاه میشیگان فوق‌لیسانسش را آغاز کند. همسرش نیز پس از مدتی با یکی از اولین پروازهای «ایران‌ایر به نیویورک» و ویزای F2 راهی آمریکا می‌شود.
تنها ابزارش را برای بهبود شرایط درس خواندن می‌داند و معتقد است در درس خواندن محو شده بوده است:«گاهی تا سحر در مرکز کامپیوتر دانشگاه می‌ماندم و برایم خیلی مهم بود با دستگاه‌های جدیدی که آی‌بی‌ام به دانشگاه میشیگان داده بود، کار کردن را یاد بگیرم. همین شرایط و سرما و محدودیت‌های مالی و مهم‌تر از همه دوری از خانه واقعا همسرم را اذیت می‌کرد.»

موسس اپل

بدون شک عشق به وطن باعث شد به ایران برگردم اما شک نکنید اگر من در اینتل مانده بودم حتما تا الان یک کمپانی مثل اپل راه انداخته بودم، چون همیشه عطش پیشرفت کردن و بالاتر رفتن داشتم و برایم مهم نبوده برای خودم کار می‌کنم یا اینتل یا پرورش داده‌ها.

نارضایتی همسرش را در کنار فصل سرما می‌بیند، احساس می‌کند باید شرایط خانواده کوچکش را تغییر دهد و برای همین با دوستش جواد که او هم ازدواج کرده بود، زمینی به کالیفرنیا می‌روند تا هم در هوا و شرایط بهتری زندگی کنند و هم به مهد کامپیوتر و دره سیلیکونی نزدیک باشند.
در میانه فارغ‌التحصیلی برای چند جا درخواست شغلی می‌فرستد و مصاحبه می‌کند. در دو غول آن زمان یعنی «باروز» و «نشنال سمی کانداکترز» پذیرفته می‌شود که چون اولی در لوس‌آنجلس است، ترجیح می‌دهد در همان واحد ریزپردازنده‌های دومی شاغل شود. صادقانه می‌گوید هدف نهایی‌اش اینتل بوده است:«نشنال سمی کانداکترز جای خوبی بود ولی من به سرعت پیشرفت کرده بودم و آرزویم رفتن به اینتل بود که از همان زمان در حال اوج گرفتن بود.»
ابزاری به نام آیس را طراحی می‌کند که در حقیقت مخفف In Circuit Emulator‌ است. این ابزار اجازه می‌داد کسان
ی که برای ریزپردازنده برنامه می‌نوشتند، بتوانند از آن برای توسعه وسایل‌شان استفاده کنند. تنها پس از یک سال و نیم، پیشنهاد درآمدی خوبی از اینتل دریافت می‌کند و به آرزویش می‌رسد.
تاکید می‌کند بدون کمک همسرش به هیچ یک از این موفقیت‌ها نمی‌رسید:«در تمام مراحل زندگی همراه من بوده و سفر و سختی و تنهایی را تحمل کرده است. بنابراین دست‌کم نیمی از دستاوردهایم را در زندگی مدیون او هستم.»
در بخش طراحی اینتل با توجه به جریان آیس مسئول کار کردن روی بخش MDS می‌شود که همان Micro Development Device است. این ابزار هم به نوعی ابزار طراحی بر اساس ریزپردازنده است و به سرعت متخصص کنترلرهای درگاه‌های باس می‌شود:«یک بار هر کاری می‌کردم پورت‌های باس ری‌استارت می‌شد، وقتی از همکار تندخوی آمریکایی‌ام هم پرسیدم با من خیلی بد برخورد که «You don’t know this!?» این شد که برگشتم و بالاخره اشتباهی را که در سیستم زمان‌دهی وجود داشت، پیدا کردم تا حال او را هم بگیرم. برگ برنده من پشتکارم بود.»

سال ۵۷ که انقلاب می‌شود زن و شوهر هر دو شاغل و دانشجو هستند و شرایط ناگهان تغییر می‌کند. با محمود واعظی وزیر فعلی ارتباطات در انجمن دانشجویی کالیفرنیا آشنا هستند و با جواد لاریجانی، وحاجی، محمد هاشمی رفسنجانی، ابراهیم یزدی و ده‌ها رجل سیاسی دیگر از نزدیک آشنا می‌شوند ولی کلا خودشان را سیاسی به شمار نمی‌آورند:«انقلاب انگیزه عجیبی شد برای برگشتن ما. همسرم باردار بود و برخلاف الان که همه می‌خواهند فرزندشان آن طرف به دنیا بیاید، ما می‌خواستیم پسرمان در خاک خودمان به دنیا بیاید. مرخصی گرفتم و به ایران برگشتیم.»
بد نیست بدانید همان پسری که احمد به خاطر به دنیا آمدنش اینتل را ترک کرد، اکنون در همان اینتل از کارشناسان ارشد واحد تازه خریده‌شده مک‌آفی است و در بخش رایانش ابری کار می‌کند.
پس از رساندن همسرش به ایران برای مدتی به سانتاکلارا برمی‌گردد تا پروژه‌ نیمه‌کاره‌اش را در اینتل تمام کند و تحویل دهد اما ذهنش درگیر دیداری با محمود قندی وزیر جوان پست و تلگراف و تلفن ایران است:«یکدیگر را از انجمن اسلامی آمریکا می‌شناختیم و وقتی گفت برو سری به مرکز تحقیقات مخابرات بزن، در آنجا برات قنبری را دیدم که دوست و هم‌کلاسی قدیم ما بود و بعد از تعطیلی دبیرستان قدس به علوی رفته بود.»
از اینتل دو سال مرخصی می‌گیرد و بدون ارائه تزش، دکترا در دانشگاه کالیفرنیا را رها می‌کند. به ایران برمی‌گردد تا با امید به سازندگی پس از انقلاب کارش را در مرکز تحقیقات مخابرات آغاز کند. سال ۵۹ است. ۲۰ هزار دلار با پول خودش برای مرکز تحقیقات مخابرات جنس می‌خرد و در فضای راکد مرکزی که حالا خالی از ژاپنی‌هاست، هم مدیریت می‌کند هم برنامه‌نویسی. ماهی پنج هزار تومان حقوق می‌گیرد و حتی استخدام هم نمی‌شود.

کار در آمریکا

برای من کار کردن در آمریکا خیلی سخت بود چون محیط حرفه‌ای در آنجا بسیار سختگیرانه و با زمان‌بندی‌های جدی است و من هم پیش از این فقط تجربه کار در محیط دانشگاهی را داشتم که قابل قیاس نبود. به همین دلیل برای تسلط بر ابزارهای توسعه و طراحی ریزپردازنده‌ها مجبور بودم گاهی تا ساعت سه صبح هم سر کارم باقی بمانم. همین شد که خیلی راحت مجوزهای بعدی را برای ادامه کارم گرفتم.

همان سال کامپیوتر لاله را طراحی می‌کند که اولین رایانه شخصی تولیدشده در کشور لقب می‌گیرد و در زمان مدیریت حسن انتظاری دبیر فعلی شورای عالی فضای مجازی، اولین ترمینال دوزبانه فارسی را طراحی می‌کند و در حالی که تاکید دارد در منزل پدرش ساکن شده‌اند، تمام وقتش را صرف توسعه کامپیوترهای لاله می‌کند. اولین مرکز تلفن دیجیتال را با استفاده از فناوری برجای‌مانده از آمریکایی‌ها راه می‌اندازند:«با استفاده از کامپیوتر لاله در حقیقت آنچه را بر جای مانده بود، مدیریت معکوس کردیم و چون انقلاب فرهنگی شده بود و دانشجویان زیادی بیکار بودند، به سرعت نرم‌افزار مرکز تلفن بازنوی
سی شد تا مرکز تلفن‌های فجر و بعدها عصر طراحی شود.» هرچند همکارانش تاسیساتی مانند پایا را راه می‌اندازند ولی او در مرکز باقی می‌ماند و هنوز وارد تجارت خودش نشده است. حتی به طراحی رایانه‌های ۳۲ بیتی می‌رسند و تجهیزات لازم را خودش از ژاپن می‌خرد. نرم‌افزار مرکز تماس ۱۱۸ تولید مشترک با DPFE، طراحی تلکس داخل کشور و ده‌ها پروژه دیگر حاصل همین دوره هستند.
اواخر سال ۷۱ بالاخره انتظاری را قانع می‌کند حکم استعفایش را از مرکز تحقیقات مخابرات امضا کند. با یک اتاق اجاره‌ای و تجارت تلکس‌هایی که با خودشان پرینتر دارند، پرورش داده‌‌ها را شروع می‌کند. پس از یک قرارداد با مخابرات تولید اولین محصول خودش را آغاز می‌کند: DP110.
همین قرارداد نیاز به تولید کیبورد و مانیتور هم دارد که او را بعدها وارد بازار سخت‌افزار می‌کند و قدم بعدی‌اش تولید دستگاه‌های کارت‌زنی است و تازه پشیمان می‌شود که چرا چند سال آخر در مرکز تحقیقات درجا زده است. ظرف دو سال یک زیرزمین در تهرانپارس اجاره می‌کنند و آپارتمانی ۱۸۰ متری در عباس‌آباد می‌خرند.
سوئیچ پکت دیتا را توسعه می‌دهند تا برای زیرساخت شبکه دیتای کشور با هیوز آمریکایی رقابت کنند:«برای تست سوئیچ‌مان چون هیچ امکانی نداشتیم، در همین ساختمان اول اتوبان کردستان که حالا شده است مخابرات استان تهران در سرما توی راهرو می‌نشستیم تا دستگاه‌مان را در شبکه واقعی تست کنیم. یک شب آخر شب آسانسور در زیرزمین گیر کرد و هنوز موبایلی هم در کار نبود و نگهبان خواب بود. در سرما ساعت‌ها توی زیرزمین ماندیم تا مردم آنها را خبر کردند.» قرارداد ۴۰۰ سوئیچ را می‌بندند و بلافاصله با فوکاس تایوانی قرارداد می‌بندند که آنها را وارد بازار مصرف‌کننده نهایی می‌کند:«کار ما آن‌قدر بالا گرفت که نیروها دو شیفت کار می‌کردند و زیربنای کارگاه تولیدی به ۹ هزارمتر مربع رسید.»
خودش معتقد است یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات تجاری‌اش رها کردن بازار همان مشتری نهایی است:«خیلی‌ها به ما گفتند شما باید وارد قراردادهای کلان بشوید و کاربر را رها کنید. با کمک شریک آلمانی خودمان رفتیم در بازار اکسز کنترل و سوئیچ‌ها. اما نتیجه این بود که پول مشتری نهایی را که برکت داشت، از دست دادیم. جریان نقدینگی ما هیچ وقت قطع نمی‌شد.»

شبکه ملی آی‌پی را برای اولین بار در کشور طراحی می‌کنند و در ۳۲۵ نقطه پیاده‌سازی می‌کنند. شبکه هسته (Core) را در هشت نقطه برای مخابرات پیاده می‌کنند و با سوئیچ‌های سیسکو آنها را به یکدیگر متصل می‌کنند. به سرعت پرورش داده‌ها تبدیل به یکی از مهم‌ترین پیمانکاران مخابراتی کشور می‌شود و حتی برای اجلاس سران کشورهای اسلامی در دوره اول سید محمد خاتمی ۲۰روزه اولین ناد اینترنت کشور را برای صدا و سیما، خبرگزاری‌ها، اجلاس و هتل‌ها پیاده‌سازی می‌کنند. به موازات راه‌آهن کشور برای ۱۱۰ ایستگاه روی فیبر نوری بزرگ‌ترین شبکه صوت و تصویر شرکت را پیاده‌سازی می‌کنند:«ما اعتقاد داشتیم کار نشد ندارد ولی تاخیر در همین پرداخت‌ها به تدریج ما را دچار رکود کرد.»
در تلاش برای بازگشت به بازار کاربر نهایی با گرفتن پروانه ADSL دوباره شرکت جان می‌گیرد. گذشته از صبانت در شرکت میعاد شرق تولید نرم‌افزارهای مخابراتی را شروع می‌کنند و با مهندسی صبا در زمینه‌های انرژی‌های نو مانند گازسوز کردن خودروها یا سلول‌های خورشیدی سرمایه‌گذاری می‌کند و حتی شرکت مشهور سنگرکار را نیز در همین زمینه می‌خرد.
درست شبی که داریم گپ می‌زنیم هیاتی فرانسوی در طبقه پایین مشغول مذاکره درباره یک پروژه جدید انرژی به صورت بیع متقابل هستند.

شبکه ملی آی‌پی را برای اولین بار در کشور طراحی می‌کنند و در ۳۲۵ نقطه پیاده‌سازی می‌کنند. شبکه هسته (Core) را در هشت نقطه برای مخابرات پیاده می‌کنند و با سوئیچ‌های سیسکو آنها را به یکدیگر متصل می‌کنند. به سرعت پرورش داده‌ها تبدیل به یکی از مهم‌ترین پیمانکاران مخابراتی کشور می‌شود و حتی برای اجلاس سران کشورهای اسلامی در دوره اول سید محمد خاتمی ۲۰روزه اولین ناد اینترنت کشور را برای صدا و سیما، خبرگزاری‌ها، اجلاس و هتل‌ها پیاده‌سازی می‌کنند. به موازات راه‌آهن کشور برای ۱۱۰ ایستگاه روی فیبر نوری بزرگ‌ترین شبکه صوت و تصویر شرکت را پیاده‌سازی می‌کنند:«ما اعتقاد داشتیم کار نشد ندارد ولی تاخیر در همین پرداخت‌ها به تدریج ما را دچار رکود کرد.»
در تلاش برای بازگشت به بازار کاربر نهایی با گرفتن پروانه ADSL دوباره شرکت جان می‌گیرد. گذشته از صبانت در شرکت میعاد شرق تولید نرم‌افزارهای مخابراتی را شروع می‌کنند و با مهندسی صبا در زمینه‌های انرژی‌های نو مانند گازسوز کردن خودروها یا سلول‌های خورشیدی سرمایه‌گذاری می‌کند و حتی شرکت مشهور سنگرکار را نیز در همین زمینه می‌خرد.
درست شبی که داریم گپ می‌زنیم هیاتی فرانسوی در طبقه پایین مشغول مذاکره درباره یک پروژه جدید انرژی به صورت بیع متقابل هستند.

منبع: پیوست

3 پاسخ
  1. رضا says:

    با سلام.از دیدگاه بنده مدیریت کلان کشور با بشینند با انسجام وبا موضع پیشرفت کشور اسیب شناسیهای دقیق کارشناسی شده به همراه آمارهای دقیق,,کارآفرینان مهم کشور را شناسایی کنند,,به جای اینکه سرمایه نفتی را صرف سازندگی های غیر مهندسی کنند,بیش از نیمی از آن بودجه را در اختیار بخش خصوصی ((موجه))بگذارند که یکی از حسنات این اقدام اشتغال زایی جوانان این مرزو بوم است که امروز یکی از معضلات اصلی جامعه اسلامی ماست,و این امر وقتی تحقق پیدا میکند که سهامی عام کمی تابع سهامی خاص شود.با آرزوی ایرانی سرافراز.رضا ارزانی کارشناس بازاریابی صبانت

    پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *